|
به همه چیز می نگرم و تلاشم بر آن است که طرحی نو در اندازم
|
نشسته بود تو صندلی پارک ، کنار خیابون . داشت بر و بر به دختر کوچولویی که تو یه ماشین مدل بالا ، اونطرف خیابون پارک شده بود نگاه میکرد . دخترک داشت از پنجره ماشین بیرون نگاه میکرد . با اون گل سری که به موهاش زده بود مثل فرشته ها شده بود . یه بستنی تو دستش داشت و با تمام وجود بهش لیس میزد . لباسهای خوشگلی تنش بود معلوم بود که پدر و مادر با سلیقه ای داره و البته پولدار . یه دست کوچولو زد به شونه اش ! آقا فال میخری ؟ برگشت و نگاه کرد / یه پسرک فال فروش بود با یه دنیا غم تو چهره و چند تا پاکت که داخلشون فال حافظ بود . احساس کرد از اونور خیابون تا اینور چقدر راه مونده و چقدر فاصله داره دور میشه . داشت دیر میشد و دور ... !!!