تبليغاتX
سلام باحال
به همه چیز می نگرم و تلاشم بر آن است که طرحی نو در اندازم

سلام .

یه چند وقتی بود که از طرف خانواده به سمت ازدواج ترغیب میشدم . فکر میکنم کسی رو که انتخاب کردم میتونه تا آخر عمر کنارم باشه و خوب کنارم باشه البته امیدوارم همه خوشبخت باشن مخصوصا تمام آدمهایی که تو این سالها باهاشون سلام علیک داشتم و براشون وقت صرف کردم و اونا هم همچنین . ( فکر میکنم با این آدم خوشبخت خواهم بود ) تا چند روز دیگه خبر قطعی شدن این قضیه رو اطلاع خواهم داد !

پ.ن/1 دیروز تولدم بود ( تولدم مبارک , کیک نخوردیم چون من چاق شدم ) ولی امروز از طرف یه دوست خیلی عزیز بهترین هدیه تولد امسال رو دریافت کردم . 26 سالگی تموم شد و من وارد بیست و هفتمین سال زندگیم شدم به همین راحتی البته امروز خورشید نزدیک تر به نظر میرسید

پ.ن/2 خیلی تلاش کردم برای تفهیم کردن آقایان مهدی.ع نویسنده وبلاگ نسیم بوانات و حامد کاشانی نویسنده وبلاگ نبض عدالت و آزادی اما متاسفانه از آنجایی که این دوستان تکلیفشون با خودشون هم معلوم نیست من در این تلاش ناکام ماندم .( چندین سال پیش تصمیم گرفتم تا بخوانم و بنویسم که خودم بفهمم و به کسی کاری نداشته باشم اما امسال بالاجبار این مباحثه پیش اومد و دوباره برگشتم سر جای اولم , امیدوارم که حمل بر بی ادبی نشه ولی گذشته از هر گونه فخر فروشی و از روی دلسوزی این دو دوست عزیز رو به مطالعه در سکوت و آرامش دور از هر گونه جانبداری دعوت میکنم و یحتمل انتظار دارم که از مباحث دینی شروع کنند .

تا درودی دوباره بای بای

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 مرداد1388ساعت 21:10  توسط مسعود  | 

" نداي آغاز"

کفشهایم کو؟
چه کسی بود صدا زد سهراب؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ
مادرم در خواب است
و منوچهر و پروانه و شاید همه ی مردم شهر
شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد
و نسیمی خنک از حاشیه ی سبز پتو خواب مرا می روبد
بوی هجرت می آید !
بالش من پر آواز پر چلچله هاست
صبح خواهد شد !
و به این کاسه ی آب
آسمان هجرت خواهد کرد
باید امشب بروم !
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت
من به اندازه ی یک ابر دلم می گیرد!
وقتی از پنجره میبینم حوری - دختر بالغ همسایه
پای کمیاب ترین نارون روی زمین فقه می خواند
چیز هایی هم هست ، لحظه هایی پر اوج
مثلا شاعره ای را دیدم آنچنان محو تماشای فضا بود
که در چشمانش آسمان تخم گذاشت
و شبی از شبها مردی از من پرسید
تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟
باید امشب بروم !
باید چمدانی را که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد
بردارم و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند
یک نفر باز صدا زد
سهراب !
کفش هایم کو؟


پ.ن / گویی سهراب این شعر را برای چنین روزهایی سروده است


+ نوشته شده در  سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 23:18  توسط مسعود  | 

سلام .

جدای همه ی اتفاقاتی که در این 2 ماه در ایران اتفاق افتاد که شرح کاملی از آن را همگی در سینه دارید هر چه که میبینم و میشنوم بیشتر مرا حریص میکند که بیشتر بخوانم و بیشتر بدانم . جدا وقت کم میآورم اما وقتی که میبینم مردم از چه استدلالهایی برای اثبات چه مسایلی استفاده میکنم به خودم میگویم بخوان و از اینان جدا شو ! اشتباه نشود من خود شیفته نیستم و اصلا ادعای سواد و فهم ندارم اما لااقل اطلاعات کانالیزه هم جمع آوری نمیکنم . اصلا قصد ندارم که سیاسی بنویسم و جبهه ای را بالا یا پایین کنم اما شما را به فکر کردن و تاریخ خواندن فرا میخوانم آن هم از نوع غیر سانسور شده و غیر کانالیزه (برای خودتان بخوانید برای فهمیدن نه برای تبلیغات و آلت دست شدن ). کاش برای عقاید مخالف هم در این دیار دلمان جایی داشتیم .

پ.ن) خیلی چیزا هست که دلم میخواد بنویسم ولی وقت ندارم .

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 22:38  توسط مسعود  |