تبليغاتX
سلام باحال
به همه چیز می نگرم و تلاشم بر آن است که طرحی نو در اندازم

پسرک دیگه داشت به خیابون محل قرار میرسید . مثل دفعه قبل سر ماشینا داد نمیزد داشت سعی میکرد خودشو کنترل کنه و به خاطر حرکت کند ماشینا عصبی نشه ولی بازم دل تو دلش نبود که برسه . همه ی چراغها قرمز بودند و لج کرده بودن که اون به موقع نرسه . ولی اینبار چون خودش ساعت قرار رو تعین کرده بود از خونه طوری بیرون اومد که تمام چراغ قرمز ها و ترافیک ها رو در نظر داشت و سعی میکرد دیوونه وار رانندگی نکنه . بالاخره رسید . چند نفر تو ایستگاهی که قرار داشتند نشسته بودند ولی پسرک میدونست که هیچ کدوم از اونا اون کسی نیستند که پسرک میخواد . با اینکه اونو هیچ وقت ندیده بود ولی تو ذهنش یه تصویر از وجودش رو داشت . میدونست باید انتظار چه جور آدمی رو داشته باشه . پارک کرد و ماشین رو خاموش کرد . پشت فرمون همه حرفهایی رو که آماده کرده بود یه بار دیگه دوره کرد . چیزی کم و کسر نبود . یه وداع بدون هیچ محدودیتی . یه " تا " برای یه دوستی . تمام فکر و حواسش رو تو این چند وقت متوجه اون کرده بود و سعی میکرد که بتونه یه رابطه درست باهاش برقرار کنه ولی نشده بود . هر کاری که به فکرش میرسید انجام داد ولی نشد . دلش میخواست قبل از اینکه رابطه عاطفی بینشون شدیدتر بشه همین جا همه چیز تموم بشه و قضیه بیشتر کش پیدا نکنه چون هر روز داشت داغون تر و خسته تر از روز اول میشد . میدونست که این به نفع دو طرف خواهد بود و البته بیشتر هم حواسش جمع بود که از این قضیه ضربه ای به دخترک وارد نشه . تو اون چند دقیقه ای که منتظر بود خیلی فکر کرد ولی مثل همیشه به یه جواب ثابت و همیشگی رسید . از تو آینه اتوبوسی رو دید که به ایستگاه رسید و مسافر ها رو یکی پس از دیگری سوار کرد و راه افتاد . ایستگاه خالی خالی بود . با خودش گفت بهتره برم بشینم تو ایستگاه ولی بعد پشیمون شد . بالاخره انتظار به سر رسید و دخترک اومد . پسرک به خودش گفت : خودشه اینه آخه میشه حیا و شرم رو تو اولین نگاه به صورت دخترک پیدا کرد ، خودشه . دخترک هم تو دلش داشت به این فکر میکرد که این پسرک چه قدر منطقی و با شعور جلوه میکنه و اصلا با اون دیوونه خیلی فرق داره . سوار ماشین شد و بعد از سلام و احوالپرسی پسرک به راه افتاد . چیزایی که آماده کرده بود به یک باره از یادش رفته بودن شایدم خودش میخواست که اونارو به یاد نیاره و میخواست حرفهایی که همین الان ساخته میشن رو بگه بدون تمرین . از همون لحظه اول خیلی راحت شروع کرد به صحبت کردن و گفتن چیزایی که دلش میخواست. چیز خیلی زیبایی وجود نداشت بینشون . هر دوشون دو تا آدم کاملا معمولی بودن . بیشتر از همه چیز باطن طرف براشون مهم بود تا ظاهر . واسه همین هر دو نفر همون حالتی بودن که همیشه بودن بدون هیچ زیاده روی . معمولا بیشتر قرار های عاشقانه پنج شنبه ها برگزار میشه و اون روز هم پنج شنبه بود با این تفاوت که این قرار بابت آشنایی نبود بلکه اولین دیدار دو طرف بود برای خداحافظی . تازه آخرین پنج شنبه سال هم بود . پسرک کلی حرف زد و خودشو خالی کرد و سعی کرد به دخترک کمک کنه تا اون هم خودشو با حرف زدن خالی کنه و از چیزایی که تاحالا میخواسته بگه و نشده حرف بزنه . دخترک هم خودشوبا حرف زدن خالی کرد . اگه مجالی بود شاید خودشو با گریه بیشتر تخلیه میکرد ولی .... ! اون شب به خیلی از خیابونهای اطراف با ماشین سر کشی کردن و یه دور حسابی زدن و هر دوشون ته دل دوست داشتن که زمان متوقف بشه ولی اینجور مواقع زمان با سرعت بیشتری به جلو حرکت میکنه . وقتی دخترک پیاده شد که بره ، پسرک میدونست که این اولین و آخرین باری هست که دور شدن اون رو از ماشین خودش میبینه پس سعی کرد این لحظه رو مثل یه فیلم به ذهنش بسپره . پسرک تا وقتی که برسه به خونه به این فکر میکرد که چرا نتونسته بود تو این همه مدتی که با اون دوست اینترنتی بوده حرفاشو رک بگه و جواب رکی بگیره . به این فکر میکرد که چی باعث شده که عشق رو در حد یه صفحه پر از کلید و یه تلوزیون و یه سیم نازک پایین بیاره . به این فکر میکرد که فردا زندگی چه رنگی خواهد داشت . به این فکر میکرد که نوع جدید عشق رو به کودکانی که در آینده خواهد داشت یاد نده و به اونا یاد بده که مثل لیلی و مجنون زندگی کنن  !!!

 

 پ.ن / هر روز دوبار میرفت حموم و با عصبانیت زیاد سرشو میشست هم با صابون و هم با شامپو . فردا صبح اولین نفری که میدیدش بهش میگفت : " کله ات بوی قرمه سبزی میده "

 

پ.ن / چون تصمیم دارم برم مشهد و شاید برای روز آغازین سال تهران نباشم پس پیشاپیش سال نو و بهار طبیعت رو به همتون تبریک میگم و امیدوارم سالی پر از روزهای خوب رو به تجربه های عمرتون اضافه کنید

+ نوشته شده در  جمعه 25 اسفند1385ساعت 16:20  توسط مسعود  | 

چند بار شیطان رو دست دوستاش دیده بود . هوس میکرد بهش نزدیک بشه و یه هم آغوشی رخوتناک باهاش داشته باشه ولی همیشه میترسید . میترسید بیشتر از همه چیزای اطرافش به شیطان علاقه مند بشه . ایندفه دیگه پا رو خواسته های درونیش نذاشت . دل رو به دریا زد و رفت که هم آغوش شیطان بشه . چند بار از راه دهان همراه یه دود غلیظ و تهوو آور اونو به درون ریه هاش هدایت کرد و فکر کرد که دیگه تمومه . سرش گیج میرفت و چشماش سیاه شده بودن . چند لحظه که گذشت ورق برگشت . داشت به اوج لذت میرسید . همه چیز رو با تمام وجود درک میکرد و تا آخر خط رو با یه نگاه میدید . نتهای موسیقی مثل یه جادو براش قابل فهم بودن و میتونست روی اعصاب آدمها راه بره و بهشون دهن کجی کنه بدون اینکه مشکلی پیش بیاد . هم بود و هم نبود . چشماشو که می بست واسه همیشه میمرد . چشماشو که باز میکرد از مادر متولد میشد و تمام خاطرات رو از کوچیک و بزرگ مرور میکرد به جز خاطرات تلخ . البته زود تموم میشد چون خاطرات شیرین کم بودن . بالاخره اثرات شیطان داشت تموم میشد و جوونک فکر میکرد که بیشتر از همه چیزای اطرافش شیطان رو دوست داره / و بوسه میمرد /

یه دیوونه تو بغل یه هرزه داشت به ارگاسم نزدیک میشد / و بوسه میمیرد /

/ افسانه روزگار به حکایت استاد شهریار /

قمار عاشقان بردی ندارد از نداران پرس
کس از دور فلک دستی نبرد از بدبیاران پرس
جوانی‌ها رجزخوانی و پیریها پشیمانی است
شب بدمستی و صبح خمار از میگساران پرس

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 اسفند1385ساعت 21:32  توسط مسعود  | 

بیا مثل مرغان آشفته هجرت کنیـــم

افق را به مهمانی پونه دعوت کنیـم

بیا مثل پروانه های غریب نیـــــــاز

به مهتاب شبهای تنهایی عادت کنیم

 

::::

 

راه تو برو مسافر،  برگشتنت عذابــــــــه

من تشنه لب تکیده ام افتاده تو گلابــــــــه

از دورها چه زیباست ، امواج آبی عشق

اما دریغ و افسوس تا میرسی سرابــــــه

 

::::

هرچند که بعضی وقتا دلت میخواد که بزنی زیر همه چیز و برای خودت چند روزی رو در آرامش باشی و به کارای عقب افتاده برسی ! ولی فشار کار روزانه و زندگی ( که خودش دلمشغولی اصلی آدمهاست ) باعث میشه هیچ وقت نتونی به این خواسته درونی برسی . در نتیجه همیشه یه سری کار هست که نمیتونی براشون وقت بزاری و درست درمون بهشون برسی . معمولا هم کارهایی تو این حالت قرار میگیرن که جنبه شخصی تری دارن و از حیطه کاری خارج هستند . اینکه چرا الان و تو این زمونه کسی یادش نمیمونه که هدف اصلی از زندگی چیه بر میگرده به همون زمانی که پول رو اختراع شد و باعث تنبل شدن مردم شد . اون زمان یعنی همون وقتی که هر کسی برای سیر کردن خودش راهی شکار یه حیوون از توی جنگل میشد یا به سمت رودخونه میرفت و سعی میکرد یه ماهی رو به چنگ بیاره هیچ کس به این فکر نمیکرد که بیشتر از اون چیزی که لازم داره بکشه و یا اینکه برای داشتن دوتا لباس شکم یه خرس دیگه رو سفره کنه ! ولی از زمانی که پول اختراع شد ( از اونجایی که بشر با حرص و طمع هم میونه خوبی داره ) هر کسی سعی کرد فقط و فقط به کاری بپردازه که توش تبحر بیشتری داره  . یعنی اینکه اگه کسی تو روز یه ماهی میگرفت ولی میتونست با چند ساعت وقت گذاشتن یه خرس رو شکار کنه دیگه سراغ ماهی گیری نرفت و فقط به شکار خرس پرداخت و از درآمد شکارهای خودش تونست ماهی هم بخره حالا اون آدم فهمید که پول چه چیزه خوبیه و باید هرچه بیشتر داشته باشه تا بتونه راحت تر زندگی کنه . راحت تر و بهتر/ حالا بشر امروز هم به همون زندگی فکر میکنه و همون طرز فکر باعث میشه که سر کار بره و برای پول و درآمد تلاش کنه . امروز اون زندگی راحت گم شده . امروز کسی نمیدونه زندگی میکنه برای اینکه بیاد سر کار یا اینکه کار میکنه تا زندگی رو خوب بگذرونه ؟ امروز کسی نمیدونه که با یه دکتر ازدواج میکنه که تومهمونی  ِ بعد از عروسی پوز دوستش رو بزنه یا اینکه با یه دکتر ازدواج میکنه چون دست بر قضا عاشق کسی شده که بغیر از اینکه یه ایده آل کامل هست مدرک دکترا هم داره ؟ امروز کسی نمیدونه که واسه چی اینهمه رانندگی میکنه تا برسه به شمال ؟ امروز هیچ کس هیچی نمیدونه / فقط زنده هستیم . فقط !

 

::::

دوش چه خورده ای دلا راست بگو نهان مکن

چون خموشان بی گنه روی بر آسمان مکن

باده خاص خورده ای جام خلاص خورده ای

بوی شراب میزند خربزه در دهان مکــــــــن

 

باده عام از برون باده عارفــــــــــــ از درون

 بوی دهان بیان کند تو به زبان بیان من

::::

 

پ.ن1 /  این روزها هر روز که میگذرد احساس میکنم ...

 

پ.ن۲ / عزیزان من لطف کنید اسم و ایمیلتون رو تو قسمت خبر نامه وارد کنید تا برای هر بار آپ کردن یه ایمیل به دستتون برسه و بدون هیچ دردسری از آپ کردن با خبر بشید . تا درودی دوباره بای بای

+ نوشته شده در  جمعه 11 اسفند1385ساعت 23:33  توسط مسعود  | 

من دارم تو کشوری زندگی میکنم که یه دختر 16 ساله تونسته تو خونه و با وسایل کاملا ابتدایی به انرژی هسته ای برسه ( ادعای جدید آقای کسادی ) !!

من دارم تو کشوری زندگی میکنم که موتورسیکلت بهترین وسیله برای مازوخیسم ها شده  !!

من دارم تو کشوری زندگی میکنم که هر بار که به سمت کلمه آزادی میری همه با نگاههای سنگین و احمقانه جوری تورو هدف قرار میدن که با خودت میگی حتما به مقدساتشون توهین کردم !!

من دارم تو کشوری زندگی میکنم که مفهوم اصلی عشق وعاشقی در حد یه روز و یه خرس عروسکی قلب به دست که شاید مفهومی هم نداره ( ولی چینی های عزیز اونو به تعداد همه دختر و پسرهای ایرانی تولید کردن و برامون فرستادن ) پایین اومده !! عشق به نظر جوونای ما سر کار گذاشتن یه آدم ساده است که هر آن میتونی چند تا شون رو باهم دور خودت ببینی و تا هر آن که بهشون احتیاج داری برای خودت نگه هشون داری . عشق به نظر جوونای ما یه دوره از زندگیه که با هر کسی باشی فرقی نمیکنه ترجیحا باید پولدار باشه مهم اینه که جوونی کنی و بتونی خوب اون بیچاره رو بدوشی . لیلی و مجنون و شیرین و فرهاد هم باید برن جلو چون اونا عقلشون نمیرسیده . عشقی که تو فرهنگ ما بوده چی میگه ؟ اصلا چیزی میگه ؟

آدمهای اطرافت رو خوب نگاه کن . هیچ کس سر جای خودش نیست . ( همه مفسر و کارشناس ارشد مسایل ورزشی هستند که تو کشور های خارجی یه شغل محسوب میشه . همه یه آدم کاملا آشنا به مسایل اقتصادی و عضو مهمی ازشورای عالی بازارهای مالی جهانی هستند . همه یه آدم کاملا زرنگ هستند که میتونن یه کلاغ رو جای یه قناری به هر کسی که دلشون میخواد بفروشنن اونم به دو برابر قیمت . و دست آخر هر کسی یه جوری و به نوعی تو حسرت جای فلانی میسوزه !! وقتی به رفتارو گفتارشون کاملا خیره بشی میبینی که هیچ چیز دوست داشنتی وجود نداره و سالیان سال دل به وعده های الکی خوش کردی . اشتباه نشه اصلا دلم نمیخواد که یه طرفه به قاضی برم و نظر همه کسایی که اینجا رو میخونن برام ارزش داره و مهمه . فکر نکن غرب زده شدم ! فقط و فقط دارم سعی میکنم از چیزایی که دور و اطرافم میبینم یه انتقاد سازنده کرده باشم . وقتی جایی میخونم و یا میشنوم که کسی دم از فرهنگ 2500 ساله ایرانی میزنه خونم به جوش میاد / دست خودم نیست نمیتونم بی عدالتی رو تحمل کنم یعنی اینکه بقیه از زیر بته به عمل اومدن دیگه !؟ متمدن فقط ما هستیم / وقتی ما دم از این فرهنگ بلند بالا میزنیم باید یه چیزی برای ارایه داشته باشیم یا نه ؟ کدوم یکی از ما داره از یه تلفن یا یه ساعت ساخت داخل استفاده میکنه . فرهنگ ما تا همین جاست که بگیم طاق حمام فلان که به صورت ضربی و تمام آجری اونم در 1500 سال پیش ساخته شده 49 متر ارتفاع داره ؟ همین ؟ واقعا همین ؟ سد عزیزی که با سرمایه های بیت المال بنا شده و تا چند وقت آینده یکی از بقایای اصلی این تمدن رو به نابودی سوق میده . این فرهنگ آبادانیست یا ویرانگری ؟ بحران اینجاست که اگه اون سد آبگیری نکنه کلی از بیت المال هدر رفته و اگه آبگیری کنه ...

اگه در طول روز با بیشتر آدمهایی که برخورد داری جوون هستند ، دقت کن ببین از این تعداد چند نفر لباسهایی با مارک های عجیب و غریب و نوشته هایی غالبا بی معنی رو میتونی ببینی . ( از جمجمه و دو تا استخون هم صرف نظر کن ) همه یه جوری تو راه زندگی گم شدن . پس فرهنگ اگه اینجا به درد اون جوون نخوره کجا به دردش میخوره ؟ ما با این حرف به اون میگیم گه فرهنگ ملل برای پز دادن به ملل دیگه هست و هیچ مفهوم دیگه ای نداره . اگه در طول روز رانندگی میکنی حتما میتونی معنی صبر و احترام به حقوق دیگران رو تو رانندگی مردم ببینی . اگه ما یه جامعه مذهبی و با کمال باشیم هیچ وقت نباید جوونامون نتونن خودشون رو تو معابر نگه دارن و از فرط غریضه به حریم شخصی دیگران تجاوز کنن .

 

پ.ن۱ / از خدا خواستم یا بهم هیچ وقت فرزندی نده یا اگه داد بهم یه نیرویی بده که بتونم ازش یه انسان بسازم نه اینکه فقط در اثر یه اتفاق و سهل انگاری اون رو به دنیا دعوت کنم و بعد هم شکمش رو سیر کنم و انتظار داشته باشم که بدونه کوروش کی بوده !! تا درودی دوباره بای بای

 

پ.ن2 / خیلی چیزای دیگه بود ولی خوب اینا خیلی وقت بود تو دلم خاک میخوردن . میخواستم چیزهایی که هر روز از کنارشون ساده رد میشید رو زیر ذره بین برده باشم البته نمیدونم تا کجا مطلب رو رسوندم . بقیه هم تو حوصله اینجا نیست .

 

پ.ن۳ / به چه مشغول کنم دیده و دل را که مدام دل تو را میطلبد دیده تو را میجوید

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 اسفند1385ساعت 23:33  توسط مسعود  |