بی خیالش مگه چند سال تو جوونی
بی خیالش مگه چند سال تو میمونی
بی خیالش اینا رسم روزگاره
همشون کار خداست حکمتی داره
تا درودی دوباره بای بای !
+
نوشته شده در دوشنبه 10 مهر1385ساعت 23:41 توسط مسعود
|
سلام . تابستون هم تموم شد یه فصل شلوغ و پر از دغدغه . هر بار که به اینجای سال میرسیم خیلی بهم خوش میگذره یعنی واقعا حال میکنم . دلم واسه خلوتی و پاییز تنگ شده بود . هوای خنک و باد ملایم و عشق . صدای برگ درختها . برگهایی که عمرشون تموم شده . درختهایی که از برگهاشون خسته شدن وگرنه که پاییز بهونه است . هر بار که به اینجا سال میرسیم یاد شب نشینی میافتم . صدای مهمونی ها گرم تو هوای سرد . تو این چند سال از خانواده خیلی دور بودم و تقریبا این مهمونی ها داره از یادم میره ولی خوب هنوز امیدی هست دوباره طعم اون مهمونی ها رو بچشم . همه دور هم . خیلی عالیه .
خیلی حرف دارم ولی الان وقت ندارم . باز دارم بر میگردم اینبار برای همیشه !!! تادرودی دوباره بای بای
+
نوشته شده در یکشنبه 2 مهر1385ساعت 0:54 توسط مسعود
|