|
به همه چیز می نگرم و تلاشم بر آن است که طرحی نو در اندازم
|
با دسته ی موتور میزنه به آینه ی ماشین . نگاش میکنم یه جوون نوزده شایدم بیست ساله باشه ! نگام میکنه و میگه : آقا چیزی نشد ببخشید . با تعجب نگاش میکنم و میگم : حتما باید چیزی بشه ؟ خوب تو هم مثل اینهمه آدم که پشت چراغ وایستادن صبر کن تا چراغ سبز بشه ! کلاهشو بر میداره انگار که عجله کردنش تموم شده باشه میگه : آخه من کار دارم آقا باید زودی برم / همینجوری که دارم آینه رو به حالت اولش بر میگردونم بهش میگم : مگه بقیه کار ندارن ؟ مگه بقیه نمیخوان زود برسن ؟ تو با این کارت هم به خودت هم به بقیه ضرر میزنی ! / چراغ برای ماشینهای در حال حرکت زرد میشه / پسرک کالهشو به طلق موتور آویزون میکنه / صدای گاز ماشینا بلند میشه / راننده هایی که حوصله اشون سر رفته با بوق زدن به بقیه خبر میدن که وقت چرت زدن تموم شده و باید رفت / پسرک رو به من میگه آقا چراغ سبز شد بی خیال ! دستی رو میخوابونم و پدال گاز رو فشار میدم . ماشین راه میفته اما آروم پسرک رو چند لحظه ای تحت نظر دارم اما یهو غیب میشه . به قول خودش بی خیال میشم / چند تا چهار راه جلو تر خیلی شلوغه با یه مصیبتی میرسم به چهار راه یه راننده تاکسی از ماشین پیاده شده و داره حسابی یه نفر رو کتک میزنه و طرف هی میگه حاجی / بی خیال / .