تبليغاتX
سلام باحال
به همه چیز می نگرم و تلاشم بر آن است که طرحی نو در اندازم

سلام یه سلام مثل ماسه های بی ریا

این چند وقت شمال بودم .                                                                           بوی دریا رو از دور میشه حس کرد . آفتاب رو موجها آخرین دلبری هاشو میکنه . هنوز ماسه ها داغ هستن و یه جوری با پاهای لختت بازی میکنن . کنار ساحل اون گوشه یه زن و مرد نشستن که کاملا همدیگه رو در آغوش گرفتن و به دریا نگاه میکنن بی توجه به اطراف . یه دختر کوچولو از باباش یه کمی دور شده و داره گوش ماهی جمع میکنه . دو تا پسر توی آب از ساحل خیلی دور شدن و با هم اون وسط خوش میگذرونن . همدیگه رو هل میدن ولی کاملا حواسشون جمعه که کسی چیزیش نشه . کنار دریا شب رو صبح کردن یه چیزه دیگه است . یه حال خوبی داره . صبح که از کنار ساحل میای و سوار ماشین میشی تا بری ویلا و بخوابی حس میکنی تازه متولد شدی . چند ساعت در کنار موج بودن و از ارامشش الهام گرفتن واسه اونایی که تو تهران هستن و اصلا از آخرین باری که آروم بودن چیزی یادشون نمیاد واقعا مثل تولدی دوبارست . سوار ارابه ی آهنی که میشی اونم دلش نمیخواد از آبها دور بشه اونم میگه که دریا رو دوست داره . ولی باید رفت دیگه وقتی نمونده . میرسی تو ویلا و ماشین رو پارک میکنی یه دوش میگیری و رو تخت ولو میشی . سعی میکنی که خودت رو متقاعد کنی دیگه باید برگردی ولی بازم نمیشه تصمیم میگیری یک روز دیگه هم بمونی . آدم دلش نمیاد از شمال دل بکنه و بیاد تو شهر ولی چاره ای نیست چشم باز میکنی و میبینی دوباره برگشتی بدون هیچ مقاومتی . هر بار که برمیگردم دلم میگیره ولی اینبار یه جور دیگه ای هستم . نمیدونم چرا ولی با همیشه فرق دارم . امروز تولدم بود . خیلی روز خوبی بود یکی از بهترین روزها برام امروز بود . ولی دریغ از یه تبریک (این یه نمور اذییتم کرد )

فعلا خیلی خسته هستم . تا درودی دوباره بای بای

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 مرداد1385ساعت 0:4  توسط مسعود  |