تبليغاتX
سلام باحال
به همه چیز می نگرم و تلاشم بر آن است که طرحی نو در اندازم

 دیده ای خواهم که باشد شه شناس

شاه را بشناسد اندر هر لباس

یعنی می تونیم همچین چشمی داشته باشیم ؟ اگه نتونیم خاک بر سرمون و اگه بتونیم که ...

(این تیکه کاملا به زبان ترکی نوشته شده از کسانی که ترکی بلد نیستند معذرت خواهی میکنم و خواهش دارم که از ترجمه اش استفاده کنند . )

خردا بیر پول گر سالا مولا منیم کشکولیمه

شهریاران جهانا شهریار ایلار منی

ترجمه: اگه یه پول خورد آقا تو کشکول گدایی من بندازه / من بر تمام شهریاران جهان شهریار خواهم شد

تا درودی دوباره بای بای

+ نوشته شده در  جمعه 29 مهر1384ساعت 3:10  توسط مسعود  | 

سلام .

 اول از همه ماه مبارک رمضان رو به همتون تبریک میگم و امیدوارم تو این ماه هر حاجتی که دارید به استجابت برسه . تو این ماه باید از ثانیه ها استفاده کرد و به تمام کارها رسید و مهمتر از همه تو این ماه میشه به خدا نزدیک شد  . هرکسی رای این کار یه روش مخصوصی داره ولی نفس روش همهمون به هم نزدیکه . امیدوارم که اگه حال دعا براتون پیش میاد بقیه رو هم فراموش نکنید .

از تمام دوستانی که تو این چند وقته چه از طریق کامنت و بیشتر از طریق یاهو منو مورد لطف قرار دادن و من نتونستم تک تک ازشون تشکر کنم اینجا تشکر میکنم و امیدوارم بتونم جبران کنم . دوستون دارم که اینقدر باصفا هستید . تو این چند وقت همه جور مشکل داشتم و امروز هم که اومد آپ کنم با خرابی موس مواجه شدم که به شکر خدا از کلید های میانبر آگاهی دارم و الان هم با همونا در حضورتون هستم . یه جورایی میشه گفت این خرابی موس همون چراغ نفتیه که مارو گرفته ؟!

به امید خدا میخوام بعد از ماه رمضان یه قرار وبلاگی بذارم البته میدونم که وبلاگ من خیلی کوچیکتر از این حرفاست ولی خوب دیگه ... البته در موردش مقداراتی هم فکر کردم ولی گفتم اول بگم که ببینم در چه حدی از طرف شما اعلام آمادگی میشه ؟! بعد اونوقت قرار رو فیکس کنیم . ( البته اونم بستگی به نظر تک تک شما ها داره . به نظرم که باید جالب باشه .

 از تمام دنیا تنها آرزویم داشتن او بود و بس ! حضور او را در تمام وجودم احساس میکردم با هر نگاهش شعله های این عشق در من بیشتر زبانه میکشید . میدانست که دیوانه وار دوستش دارم ولی سعی میکرد که خودم هم با زبان به این مسئله اعتراف کنم . چاره ای نداشتم !؟! صبح که از خواب بیدار شدم و او را مانند بره ای آرام و سر به راه  در آغوش خود یافتم از اینکه شاید روزی بدون او باشم پشتم لرزید . این جرقه در ذهنم باعث شد تا دست به آزمایش بزنم . اما چگونه میتوانستم در مورد او اینچنین فکر کنم . او پاک و نجیب بود و از هر گناهی به دور ... دل به دریا زدم و دست از این فکر بیهوده کشیدم و دوباره او را در آغوش گرفتم و به خواب ناز فرو رفتم . بیدار شدم و ای کاش که در خواب مرگ به سراغم آمده بود !!! از او تنها نامه ای باقی بود که مضمونش من را از خود بی خود کرد (( عزیزم امیدوارم از این به بعد دقت بیشتری در انتخابهایت داشته باشی ! فکر که میکنم تو به درد من نخواهی خورد . دوستدار تو ..... ))

ببخشید فعلا بیشتر از این وقت نداشتم . اگه ساعت رو نگاه کنید میبینید که ۳:۳۰ صبح این پست رو دارم میفرستم . امشب که نشد لالا کنیم ببینیم فردا چی میشه . تا درودی دوباره بای بای

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 مهر1384ساعت 3:36  توسط مسعود  | 

چیزی را نجوا میکنم ......

چیزی را زمزمه میکنم که باید فریاد زد اما هنوز جایی که همگان در آن گوش تیز کرده باشند و در جستجوی حقیقت باشند را نیافته ام . به ناچار در گوشتان به آرامی میگویم وو امیدوارم که شما خوبان هم در گوش یکدیگر این کلمات را زمزمه کنید . به امید آنکه دست در دست هم اینصدای خفیف را به فریادی فراگیر تبدیل کنیم !

این عکسها چه میگویند ؟؟؟

 

زمین ماتریکس مجموعه انقلاب 

 

تقاطع ولیعر و طالقانی 

به ظاهر هر دو عکس گویای یک حرف ساده هستند و آن حرف ساده فعالیت بدنی است .

دانه فلفل سیاه و خال مه رویان سیاه                  هردو مشکی اند اما این کجا و آن کجا

عکس اول :::: فعالیت بدنی آبجی های کماندو را در زمین ماتریکس مجموعه ورزشی انقلاب را نشان میدهد . به گویشی مرفه بی درد هستند و در دنیایی که برای خود به دور از هیاهوی مردم عادی ساخته اند به تفریحاتی گرانقیمت می پردازند . به جرات میتوان گفت که خرج یک سال اینها با خرج یک عمر امثال عکس دوم برابر است .

عکس دوم :::: فعالیت بدنی دخترک 18- 19 ساله ای است حوالی ( طالقانی – ولیعصر) احتیاج او را وا داشته تا در این زمانه پست با عزت نفس با دیگرانی که به خود فروشی عادت کرده اند همسو نشود و با همت و تلاش از زیر سنگ این دوران نان بیرون آورد . سنگی که مردان را به زانو می آورد . در این شهر دخترانی که تنها از خیابان عبور میکنند از هجوم انگلهای کثیف شهر در امان نیستند چه رسد به دخترکی که ....

این یک فاجعه است به وسعت پیشانی عرق کرده و چروک خورده مردی که چشمان خسته و پر دردش را به زمین دوخته و دستان خالی اش را در پشت هیکل نحیفش پنهان کرده !؟!

دیگر نگوییم تخت جمشید ......

دیگر نگوییم مردم با صفا ......

دیگر نگوییم فرهنگ ......

دیگر نگوییم غیرت ایرانی ......

دیگر نگوییم شرف ......

دیگر نگوییم تمدن 2500 ساله ......

فقط و فقط بنشینیم و ببینیم که کشورهایی که به گفته ی ما از زیر بته عمل آمده اند و تمدن مارا ندارند با این معضلات چگونه برخورد میکنند .

به چه امیدواریم ؟ در دیاری که نان در زباله ها مانده و چشمها به تکه استخوانی در دهان سگ همسایه خیره اند !!!

تا درودی دوباره بای بای      

 

+ نوشته شده در  جمعه 8 مهر1384ساعت 2:9  توسط مسعود  |