تبليغاتX
سلام باحال
به همه چیز می نگرم و تلاشم بر آن است که طرحی نو در اندازم
سلام .

۱. سالروز بزرگ مرد عالم امکان امیرالمومنین حیدر کرار و اباالحسن را بر شما عزیزان و عموم شیعیان جهان تبریک میگویم . امیدوارم که تمامی شما عزیزان که با حضور سبز خود مرا در برداشتن این گام یاری میدهد تا انتهای عمر در سایه ی جهان شمول حضرتش سالم و تندرست زیستن کنید . و صد البته در دیار باقی هم با او محشور شده و در صف پیروانش قرار گیرید .

میدانم که همان یک بار را هم از سر لطف مرا به مهمانی خویش خواندی و من لایق میهمان شدن در خانه ی تو نبوده ام ولی بیا و این گدای سمج را از در مران که به سبب شهره شدنت بر در تو نشسته و چون میداند کریمی چون تو که حسن را پرورش داده ای دست رد به سینه ی کسی نخواهی زد . ای کریم زیاد از تو نمیخواهم . میدانم که تمام مشکلات امروزم با دست پر برکت مهدی تو حل خواهد شد ولی میخواهم کاری کنی که لذت زندگی در عدل اکمل و کامل فرزندت را بچشم . باشد که در این روز عزیز حاجت دهی و برای ضحور او مارا اهل گردانی !!!

۲. خیلی دیگه گنده گنده نوشتم . بعضی وقتا دلم واسه ساده نوشتن تنگ میشه مثل حالا . یه ماجرایی رو میخوام بگم که میدونم شبیه اینو زیاد شنیدین ولی اینو من با چشمای خودم دیدم . توی کربلا که بودیم وقتی که وارد صحن میشدیم همه به تماشای گنبد مینشستیم . وارد رواق که میشدیم نماز و دعا و حاجت و ... داخل رواق مرد مسنی رو دیدم که با حال عجیبی زیارت میکرد . نجواهاش بد جوری منو به خودش جلب کرد . نزدیکش شدم دیدم به آقا داره التماس میکنه برام خیلی جالب شد درست که گوش کردم دیدم میگه : آقا من میدونم تو اینقدر مهربونی که شاید تو اون دنیا یزید (لعنت اله) رو هم شفاعت کنی ولی آقا جان هرچی شیعه هست اینکارو نکنی ها ... به خودم که اومدم پیر مرد رفته بود و دنیا دور سرم میچرخید ؟!؟

۳. آقا یکی یه پیشنهاد بده برای بابامون چی بخریم . اینقدر کیف پول و کمربند و ساعت خریدیم که کلکسیون این چیزا رو زده   کمک  /  f1  /  help  /  یکی یه چیزی بگه  /

+ نوشته شده در  جمعه 28 مرداد1384ساعت 3:5  توسط مسعود  | 

سلام .

امشب نمیتونم بخوابم مثل هر شب . مثل هر شب !! نه مثل امشب .

چون امشب نمیخوام ! بخوام .

از بچگی به اینطرف همچین حسی نداشتم . حس شلوغی دارم . دلم میخواد داد بزنم .

میدونی چرا  ؟ فردا تولدمه . تولدم مبارک

۲۲ سال از این چند سال گذشت .

چند وقت دیگه سرمایه دارم ؟

 امیدوارم که این سرمایه به قدری باشه که طعم و لذت آرامش را احساس کنم

 

عشق فرمان داد که به تو فکر کنم                          روز و شب زیر لبم اسم تو را ذکر کنم

دوستم داشته باش دوستم داشته باش                  من به آن میارزم که به من تکیه کنی

گل اطمینان را تو به من هدیه کنی                           گل اطمینان را تو به من هدیه کنی

 

 

فردا با یه سری از دوستان قراره بریم نمک آبرود البته به خاطر تولد من که نیستولی خوب دیگه منم میرم حداقل روز تولدم رو خوش بگذرونم

+ نوشته شده در  جمعه 21 مرداد1384ساعت 2:6  توسط مسعود  | 

باز هم این مرغ وحشی دل پرواز را بهانه کرده ودیوانه وار دیوارهای قفس را با چنگال خشمیگن خود خراش میدهد . تا کنون که او آرام در سینه ام آرمیده بود احساس نمیکردم که چنین خشن و قوی باشد . شاید به قدرت عشق دست یافته باشد . میخواهم او را همان گونه که بود داشته باشم ولی شنیده ام که میگویند دل که دیوانه شد اسیر است و باید آزاد شود . پس دستانم را در سینه ام فرو میبرم و دل دیوانه و عاشقم را بیرون میآورم  . گرمایش دستانم را به تعظیم وا میدارد . میدانم که باید تبدیل به یک پرنده شود اما چیزی کم دارد آن هم یک بوسه است برای تحویل دادن به یارم . بوسه را بر لبانش میسپارم و با فشار اندکی در هوا آن را رها میکنم . میرود و میرود . باشد که یارم آن را در یابد .

نظر ندید کلاهامون میره تو هم ها!!! گفته باشم ؟!؟

+ نوشته شده در  شنبه 15 مرداد1384ساعت 1:57  توسط مسعود  | 

کاش بیشتر میدانستم

کاش بازهم میدانستم

کاش صدای زجرم را کسی نشنیده بود

کسی نمیدانست که چگونه میروم و میروم

آنقدر رفته ام که راهی برای بازگشت نیست

کاش بیشتر میدانستم

کاش بازهم میدانستم

اما اینبار خواهم دانست که رز چگونه عاشق شد

و معشوق را با رنگ خود به مرز جنون رساند

باید رفت که ماندن معنا ندارد

میدانی که خواهم رفت پس بیا که رفتنم را ببینی

کاش بیشتر میدانستم

کاش بازهم میدانستم !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 مرداد1384ساعت 1:57  توسط مسعود  |