تبليغاتX
سلام باحال
به همه چیز می نگرم و تلاشم بر آن است که طرحی نو در اندازم

در حیرتم از مرام این مردم پست / این طایفه، زنده کش مرده پرست

تا هست به ذلت بکشندش به جفا / تا مرد به عذت ببرندش سر دست

1.دیروز عموی بابام فوت کرد و رفت اون دنیا . بنده خدا آدم خوبی بود خدایش بیامرزد . یه مدتی بود پرونده اش اون بالا گم شده بود و داشتن دنبالش میگشتن که بالاخره دیروز یه المثنی براش صادر کردن و با اون جونش رو به حضرن عزراییل تقدیم کرد . بوی کافور . مرگ هم چیز خوبیه اگه نباشه بعد از یه مدتی زندگی خیلی بی مزه میشه و آدم از همه چی خسته میشه . این بنده خدا هم که ماشالا کلکسیون مریضی بود همه چی داشت . از الزایمر بگیر برو . البته ایشالا شماها 120 سال عمر کنین ولی .... دیگه دیگه .

2. دیشب یه خوابی میدیدم که نگو . داشتم اون دنیا رو میدیدم . همه چی سیاه بود و نمیشد هیچ حرکتی بکنی (یه جوری خفقان بود) . یه حیوانات عجیبی بودن که به قصد خوردنم اونجا حاضر شده بودن ولی نمیدونستن که اگه منو بخورن پشیمون میشن . البته منم دوست نداشتم که اونا منو بخورن . بعد از یه مدت که گذشت و اونا دیگه داشتن با اون نیشهای وحشت ناکشون به من نزدیک میشدن از دور یه روشنایی دیدم . ولی خیلی دور بود و تا نزدیک شدن اون نور به من  مراسم خوردن من تموم میشد . با کمال تعجب دیدم که تو یه چشم به هم زدن اون نور به من رسید و این حیوونا با عجله پا به فرار گذاشتن اون نور از دو نفر که لباسهای سفید بلند پوشیده بودن ساطع میشد و همه جا رو فرا گرفته بود . با حالتی بد و لباسهایی خیس عرق از خواب بلند شدم (فکر میکنم اون نور ها ولایت علی ابن ابیطالب بودن که به سراغم اومده بودند که نجاتم بدن ) حالا که فکر میکنم میبینم شاید تو واقعیت با این اعمال و رفتار من همچین اتفاقی نیوفته ؟!

۳.من در این خانه به گمنامی نمناک علف نزدیکم .

من صدای نفس باغچه را میشنوم

و صدای ظلمت را ، وقتی از برگی می ریزد.

و صدای ، سرفۀ روشنی از پشت درخت ،

عطسۀ آب از هر رخنه سنگ ،

چکچک چلچله از سقف بهار .

من به آغاز زمین نزدیکم .

نبض گل ها را میگیرم .

آشنا هستم با ، سرنوشت تر آب ، عادت سبز درخت .

روح من در جهت تازۀ اشیا جاری است . صدای پای آب

+ نوشته شده در  شنبه 25 تیر1384ساعت 2:6  توسط مسعود  | 

وقتی از خیابون رد شدم دیدم که اون طرف داره میره . قدمهام رو تندتر کردم که بهش برسم . وقتی بهش کاملا نزدیک شدم دیدم که نمیتونم صداش کنم . تندتر رفتم که ازش جلو بزنم و اون منو ببینه که همینطور هم شد یهو صدام کرد . برگشتم و یه جوری وانمود کردم که تو خودم بودم و اصلا نمیدیدمش . سلام که کرد دیدم که چشماش برق زد . منم سلام کردم . دلم میخواست اون برای چند لحظه ای متوجه اطرافش نبود و من یه دل سیر نگاهش میکردم اما حیف که نمیتونستم بیشتر از چند ثانیه تو چشماش که حساس ترین قسمت و جودش به نظر من بود نگاه کنم . با هم تا انتهای پیاده رو هم مسیر بودیم . میدونستم که پایان پیاده رو مساویست با پایان این سعادت که من با محبوبم دارم قدم میزنم آزاد و رها . با کسی که .... نتونستم بهش بگم که دوستش دارم . امیدوارم بودم که فردا هم تو همون ساعت از اونجا رد بشه . با یه حس خاصی تو چشمام نگاه کرد و خداحافظی کرد . مثل اینکه منتظر چیزی باشه . ولی من جرات نکردم چیزی بگم !!! مبادا ناراحت بشه ؟ تمام روز تو فکرش بودم . نمیدونم چرا وقتی از خیابونها رد میشدم راننده ها بهم فحش میدادند ؟! شب تو تاریکی اتاق و تو خلوتیه خونه سراغ خودم رفتم . سراغ دلم رفتم .... باید میفهمیدم که فردا چی کار کنم . اما مگه میشد از فکر چشماش بیرون بیام . هیچ جوری فکرم کار نمیکرد اگه میشد برای چند وقتی زمان رو نگه دارم شاید میتونستم درست فکر کنم . اما مجالی نبود !! تا صبح به چشمانش فکر کردم . صبح صدای بلند ساعت مرا بازهم به یاد دیروز انداخت . لباس پوشیدن با سری در حال انفجار دلی پر از عشق و چشمانی خمار به سوی خیابان راهی شدم مگر بار دیگر او را ببینم . میدانستم که او خواهد آمد پس صبر پیشه کردم . در یک لحضه دیدم که رنگ خیابان متحول شد . هوا سبکتر و پاکتر شد . او را دیدم که خرامان می آمد . پسرکی هم به دنبالش . از خیابان رد شدند و پسرک قدمهایش را تندتر کرد . به کنارش رسید و سلامی کرد و جوابی گرفت !؟ چند لحضه صحبتی کوتاه و ........ دیگر نفهمیدم چه شد . فقط این یادم هست که بازهم راننده ها بهم فحش میدادند ؟!؟

(ن.اضافه) روزی بهلول بر لب جوی آبی نسشته بود و با کاسه گلی خوب آب مینوشید به ناگاه کودکی به آنجا رسید خسته از بازی و بسیار تشنه بود دو دست خود را به آب رسانید آنها را پر کرد و بر لب گذاشت و نوشید تا سیراب شد . بهلول کاسه را به کناری نهاد وبرخاست و در حین رفتن با خود میگفت : چرا من تا کنون به اینکه خداوند برای من با خود من کاسه هم آفریده بود فکر نکرده بودم؟

+ نوشته شده در  جمعه 17 تیر1384ساعت 3:24  توسط مسعود  | 

۱.تا حالا شده یکی رو که خیلی دوست داری یهو و تو یه مقطع زمانی کوتاه از دست رفته ببینی یا اینکه بدونی که اون طوری که با هم بودید دیگه نمیتونید باشید ؟ امروز یکی از دوستهای خوبم که دوران خوبی از جوونیم رو باهاش بودم رفت قاطی مرغا (یعنی عقدش بود) . یه جوری هستم . احساس میکنم همسرش اونو از چنگم در آورده از یه طرف هم خوشحالم که واقعا به چیزی که میخواست و همیشه تو رویاهاش به اون فکر میکرد رسید . (کار خدا رو ببین .......... عاقبت ما رو باش) امیدوارم همه جوونا خوشبخت بشن و لی لی لی ... برن خونه بخت (البته اگه با این گرونی پسرا بتونن خونه بخت بخرن)

2. من چند بار دیگه هم در باره یه شرکت نت ورک براتون گفتم که یه سری هم از پیشنهادم استقبال کردن . چند روز پیش رفته بودم جلسه ی شاخه ی گروهمون و یه سری از بالا دستی هام رو دیدم که خیلی وضعشون تغییر کرده بود و اصلا قابل مقایسه با قبل نبودن . بازم اینجا میگم که هر کی علاقه به کارای نت ورک داره برام پیغام بذاره تا من براش خلاصه کار شرکت رو بفرستم و حتی میتونم باهاش قرار بذارم و تو جلسه ی شاخه هم شرکت کنه تا با کار بیشتر آشنا بشه . فقط عجله کنید که شانس یه بار در خونه آدم میاد .

3. شعر مهتاب توی خاطره اسیره                                  دلم از دیدن نیلوفر میگیره

عکس خوب کودکی کنار برکه                                 زل زده به قایق و با اون میمیره

جاده تنها اونور برکه نشسته                              باز نگاهش به من این من خسته

قصه ی مسافر و قصه ی رفتن                              قصه ی تلخ من در خود شکسته

کی برام مونده که با دست محبت                 روی سینه ام بفشارد عشق و شادی

چی برام مونده بجز اشک ندامت                  که به چشم خشک من تو هدیه دادی

+ نوشته شده در  جمعه 10 تیر1384ساعت 1:15  توسط مسعود  | 

۱. باید یه توضیحی بدم اونم اینه که من اینجا رو آخر هفته ها آپ میکنم حالا یا پنجشنبه یا جمعه ( گفتم بدونین دیگه ) !!!

2. خوب دیگه یواش یواش انتخابات هم تموم شد و اگه خدا بخواد دیگه میریم که یکمی هم به زندگیمون برسیم . امیدوارم که هر کسی که میاد واقعا به مردم برسه و بتونه مشکلاتشون رو حل کنه ( که بعید میدونم ) امیدوارم که هر کسی میاد یه جوی درست کنه که مردم خودشون رو کاملا تو امنیت و آرامش حس کنن و بتونن به پیشرفت فکر کنن نه به فرار از مملکت (که بعید میدونم ) در آخر هم امیدوارم که هر کسی میاد آلزایمر نگیره و چیزایی رو که موقع تبلیغات میگفت از یادش نره ( که باز هم بعید میدونم ) !!! البته فکر نکنید که من میخوام ناامیدتون کنم یا دشمنی چیزی دارم . من دعا میکنم که ایران همیشه سر بلند و پرغرور بر فراز بالاترین پله های ترقی دنیا بایسته . امیدوارم

3. سکوتی بس سنگین حکمفرا شده

با سکوت میانه ام خوش نیست میخواهم او را در هم بشکنم

دلم را آزار میدهد . میخواهم مانند همیشه باشم

آنگونه که همیشه بودم و ....

راستی چگونه بودم ؟ میخواهم بدانم چگونه بودم ؟!؟

میدانی چگونه بودم ؟ میخواهم باشم !

به ستاره ها بگو دوباره خواهم آمد

می آیم و شما را با خود خواهم برد

از آسمان خیال من نروید که خواهم آمد

می آیم و شما را با خود خواهم برد

سکوت را خواهم شکست

گوش کن ....

میخواهم قصه ام را با تو فریاد کنم

سکوتی بس سنگین حمفرما شده

4. درسته که من اینجا واسه دلم دکمه فشار میدم ولی اگه شما هم اینجا رو میخونید واسه دل من دکمه فشار بدید قول میدم دلم براتون جبران کنهتا درودی دوباره بای بای .

+ نوشته شده در  جمعه 3 تیر1384ساعت 23:32  توسط مسعود  |