|
به همه چیز می نگرم و تلاشم بر آن است که طرحی نو در اندازم
|
سلام عزیزانم
1. یه روزی از همین روزا که هوا همیشه میباره دیدمش .
چشماش گولم زده بود و اون طرز نگاهش داشت منو از خودم بی خود کرده بود .
صدای رسا و خیلی موزونی داشت دوست داشتم هیچ وقت صداش قطع نشه .
دلم میخواست همیشه باهام باشه و هیچ وقت ازم جدا نشه .
میدونستم که با چشماش داره عکس منومیندازه و تو خاطراتش ثبت میکنه .
نمیتونستم ازش بگذرم واقعا عالی و جذاب بود .
عاشقش شده بودم اونم با یه نظر و یه نگاه و تو یه لحضه .
حالا که از اون وقتا خیلی گذشته میدونم که تو انتخابم اشتباه نکردم و هر دومون راضی هستیم .
باور نمیکردم که اینقدر کار ازش بر بیاد و بتونه همه رو به راحتی انجام بده .
کاری نمیتونستم بکنم باید دل رو به دریا میزدم و به خاطرش از یه سری چیزا میگذشتم رفتم تو مغازه ومدلش رو از مغازه داره پرسیدم . گفت:NOKIA 6260 /قیمتش رو پرسیدم و خریدمش الان خیلی از اون روز گذشته وخوشحالم که این گوشی رو برای موبایلم انتخاب کردم .![]()
![]()
این طرز از نوشتن رو خیلی دوست دارم ومیدونم که خیلی جذابه که آدم ذهن خواننده رو ببره به یه طرف در حالی که منظور از کل متن کاملآ متفاوت هست !
2. من کارم طوری هست که از صبح تا شب با تولید کننده های زیادی سرو کار دارم . خیلی جالب شده همشون (حتی اونایی که خیلی به پول احتیاج دارن و چکشون پشت باجه مونده) جنسهایی رو که تولید میکنن انبار میکنن و نمیفروشن و همشون بر این عقیده هستند که بعد از انتخابات ریاست جمهوری تمام اجناس گرون خواهد شد پس اجناس رو برای اون موقع و سود بیشتر انبار میکنن و نمیفروشن . مثل اینکه مردم دیگه عادت کردن که هرروز تمام اجناس یه بار قیمتش تغییر کنه و گرونتر بشه و این کار به نفع کشور هایی مثل چین و به ضرر ما هست چون اونا خوب یاد گرفتن که از آبها گل آلود و اقتصاد های بیمار کشور هایی مثل ایران ماهی که چه عرض کنم , کره بگیرن !!! خیلی بده که اینجوری باشیم . چند روز پیش پسر عمه ام (که توی شریف درس میخونه) میگفت : تیم رباتیکشون برای شرکت در مسابقات جهانی به 5 میلیون تومان پول احتیاج دارن ولی فعلآً برای تیم رباتیکشون هیچ بودجه ای در نظر نگرفتن و این در حالیه که در این کشور مبالغ کلانی صرف کارهای بیهوده میشه که هیچ سودی هم برای کسی نداره
3. امروز بازم مثل خیلی از روزا خیلی سخت گذشت . دلگیر و بی هدف !
4. دیر زمانی است روی شاخۀ این بید
مرغی بنشسته کو به رنگ معماست
نیست هم آهنگ او صدایی , رنگی
چون من در این دیار تنها , تنهاست
سهراب , مرگ رنگ
سلام
1. امروز در عزای پیکان گریستم . بالاخره بعد از کلی تلاش و حرف و حدیث و کلنجار رفتن با مسئولین موفق شدند که کار پیکان رو یکسره کنند . بد هم نشد البته برای مردم که روزی کلی خرج این ارابه میکردن و یک پنجم میتونستن ازش کار بکشن . آخرین پیکان تولید شده هم به موزه رفت تا باشه و ببینه که چه چیزایی بعد از اون تولید خواهد شد . البته چشمم آب نمیخوره چون دهنم این کار رو به عهده داره ولی این آدمهایی که من میشناسم با این کارایی که ازشون دیدم میدونم که امروز و فرداست که با یه حقۀ جدید یه آشغال دیگه رو الم کنن و از طریق اون بیفتن به جون مردم .
2. فنجون پرازقهوه داغ رو به لبم رسوندم وقتی یه قلب ته فنجون مونده بود متوجه شدم که داغ بوده و باید صبر میکردم خوبه که بالاخره مغزم عکس العمل نشون میده تازه یک قاشق چای خوری شکر هم فراموش شده بود, مشکلی نبود خودم اینقدر شیرین عسل بودم که بتونم یه فنجون قهوه رو شیرین کنم . به جای اینکه روی صندلی بشینم تقریبا روش دراز کشیدم تو این حالت هم به کمرم که از صبح در حال تحمل این آرامگاه مرغ و جوجه (شکمم) است فشار کمتری میاد و هم چشمام ضعیف نمیشه چون با این کار فاصله ام به مراتب با مونیتور زیاد شده . ولی دلهره عجیبی دارم . میدونید ؟ چیزه ؟ آخه هر آن احتمال داره که این پشتی صندلی ازش جدا بشه و من با برخورد به کف اتاق برای مدتی در حدود دو هفته یا دو ماه یا دو سال روی زمین بمونم . در هر حال از این حالت خوشم میاد و دوست ندارم که این حالت رو به این آسونی و فقط به خاطر ترس از عواقبش از دست بدم . یه جوریم دلم میخواد تو رویا باشم . پس خواهم بود . بارون میاد و با صدای هر رعد و برق من که تو طبقه سوم وآخرخونمون هستم از جام میپرم و احساس میکنم که الانه که رعد وبرق ازپنجره باز اتاقم باید تو .
3. تا دیروز وقتی که من میخوابیدم پشه ها به قصد خوردن تمام خون موجود تو بدنم بهم حمله میکردن دیشب رفتم خون دادم و متوجه شدم ازاون چیزی که پشه ها به خاطر اون آدمو نیش میزنن تو بدنم کم شده چون دیگه از نیششون خبری نبود به خودم امیدوار شدم که از یه چیزی سر در آوردم ولی العان متوجه شدم که به خاطر اینکه مادر گرامی یه پشه بند به پنجره اتاق اینجانب وصل کردن این اتفاق حاصل شده و ربطی به خون دادن نداشته.
4. کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش
معاشر دلبری شیرین و ساقی گلعذاری خوش
سلام
دیروز بد جوری دلم گرفته بود دوست داشتم یه کسی بود باهاش حرف بزنم و اونم با تمام وجودش به من گوش کنه ! یعنی بفهمه که چی میگم و درک کنه که چمه ؟(هر چند که خودم هم نمیدونستم چمه؟)بی حال و کسل , بی حوصله نسبت به هر کاری , دوست داشتم یه کاری بکنم یه کار جدید که حوصله ام برگرده ولی نمیدونستم چی کار باید بکنم . من همیشه آدمی بود که برای هر کاری تو هر زمانی آمادگی داشتم و هیچ چیزی به عنوان کسلی و بی حالی تو مغزم تعریف نشده بود و حالا داشتم با این سر درد عجیب که از یه نوع جدید بود و اونم برای حدود 12 ساعت کلنجار میرفتم . دیگه داشتم یواش یواش کنترل اعصابم رو هم از دست میدادم بیرون رفتم با ماشی یه چرخی زدم نشد. کتاب خوندم بعد از یه ربع کتاب رو زمین بود. اومدم تو نت یه چرخی بزنم کارتم تموم شد.(خدا شانس بده) و..... خلاصه تحمل کردیم و گذشت /
امروز یه کتاب برای کمتر از یک ساعت دستم رسید منم از روی بیکاری بدون اینکه حتی ببینم نوشتۀ کیه شروع کردم به خوندنش و به یه موضوع جالب برخورد کردم نوشته بود که مردها هم در طی ماه برای مدت یک روز پریوود میشن ولی از نوع روحی و مثل همون پریوود خانومها اقسام مختلف داره یعنی مال بعضی ها خفیفتر و مال بعضی ها شدید تره /
نتیجه میگیریم که چون تا حالا من اینجوری نشده بودم و دیروز برای اولین بار این حالت به سراغم اومده من تازه تازه دارم به سن بلوغ روحی میرسم![]()
احساس میکنم وقتشه که یه کسی تو زندگیم باشه و من توزندگیش مهم باشم یا حداقل مهم جلوه کنم ولی این آدم که قراره بیاد و نقش یه فرشته رو بازی کنه از کجا میاد و به چه صورتی سوالیه که جوابش برام مهمه ؟![]()
![]()
تا درودی دوباره بای بای
روزی از اینهمه سختی و تنهایی نجات خواهی یافت
روزی از اینهمه تلخی و ناکامی آزاد میشوی
روزی از دست اینهمه خستگی میرهی و به آرامش میرسی
روزی با تمام کج خلقی ها و تنگ نظریها خداحافظی خواهی کرد
روزی با تمام نا خالصی های وجود و کم بینیها بدرود میگویی
این را وجدانم میگوید و من به او میگویم روزی که این آرزوی تمامی انسانها به سر منزل مقصود برسد مرگ به سراغت میآید و تورا به آرامش ابدی که آنهم در هاله ای از ابهامات و اگرها قرار دارد میرسانت!! زیرا این جهان با تمام اینتلخی ها و ناکامی ها و کج خلی ها آفریده شده و مانوس است .
تا درودی دوباره بای بای
سلام به تمام باحال های دنیا من دیگه از پرشین خستیدم و روئیدم به بلاگفا
. امیدوارم که اینجا بحالیم . فکر میکنم اینجا فعلا زیاد کاربر نداره از نظر امکانات هم میشه گفت از پرشین بهتر تره !!! پس باید اینجا ادامه بدم
(ن.اضافه) از زندگی لذت ببرید چون زندگی شما را چنان از خود بی خود میکند که یادی از لذت نمیکنید و لذت هم شما را در خود غرق میکند تا نتوانید به زندگی برسید