![]() |
![]() |
|
| به همه چیز می نگرم و تلاشم بر آن است که طرحی نو در اندازم |
|
سلام .
امروز چیزی نیست که بتونم حرف دلم رو باهاش بگم بجز یه پی نوشت . با اینکه میدونم شما کاملا تو درک همچین مسایلی استاد هستید ولی خواهش میکنم کمی با دقت و تامل بخونین !! (پ.ن) یکی از همین روزا یه استاد فلسفه تو دانشگاه یه صندلی رو گذاشت وسط کلاس و به دانشجو ها گفت : هر کس یه مقاله بنویسه و توی اون اثبات کنه که این صندلی وجود نداره ! یکی از دانشجو ها دو کلمه نوشت و برگه رو تحویل داد بعد از اینکه استاد برگه ها رو تصحیح کرد اون بهترین نمره رو گرفته بود .حدس بزن چی نوشته بود ؟ اون نوشته بود : کدوم صندلی ؟؟ تا درودی دوباره بای بای |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 19:53 توسط مسعود |
|
|
سلام .
بعد از مدتها وبلاگم از بند فیلتر رهایی پیدا کرد و به صرافت افتادم که یه خبری بدم که اینجا هنوز هم زنده است و به لطف دوستان دوباره میشه نوشت و خوند . فعلا که همه جا شلوغه و باب کتک (باطوم) خوردن برای مردم تیر خورده ی ایران ( از همه کس و همه جا , از پشت و جلو ) باز شده ! (پ.ن) اگه این روز ها اینترنت نبود ... !!! تا درودی دوباره بای بای |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 18:48 توسط مسعود |
|
|
وقتی با همه چیز میخوای خوب باشی دیگه خوبی و راهی نیست .
امان از وقتی که نمیدونی میخوای خوب باشی یا بد . کافیه که چند دقیقه از این حرفایه صد تا یه غاز با کسی نزنی و فقط مردم رو ببینی اونوقت میفهمی که همه در حال جنگیدن هستند . از جنگیدن برای غذا تا جنگیدن برای نامی بهتر و فروش بیشتر . این جنگهای نامنظم که احتمالا از لحظه ی اول صبح شروع میشه و تا آخزین لحظه ی شب که میپیچی تو کوچه و میبینی که بازم همسایه ماشینشو دم در پارکینگت نگه داشته ادامه داره . دست آخر هم توی خونه چند تا خبر از انفجار های عراق و افغانستان و نا امنی در فرانسه و سختی زندگی در آمریکا میشنوی که روز کاملا جنگیت به پایان برسه . ن.اضافه ) تازه این واسه کسانی بود که با افراد خانواده مشکلی ندارند و جنگ اعصابشون فقط به بیرون از خونه مربوط میشه / پ.ن ) جنگی که در عین اینکه دیده نمیشه خیلی ملموس شده و زخمهای کاری و کشنده ای داره . تا درودی دوباره بای بای |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 23 آبان1387ساعت 6:0 توسط مسعود |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 12 آبان1387ساعت 19:4 توسط مسعود |
|
|
گریه کردم و نوشتم نازنینم یا تو یا مرگ
به تو گفتم باورم کن میون اینهمه دیوار تو با خنده ای نوشتی همقفس خدا نگهدار
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 24 آبان1386ساعت 16:44 توسط مسعود |
|
|
بوی بیست و یکمین روز ماه رمضان می آید . سال روز یتیم شدنمان تسلیت باد . باشد که گوشه ی چشمی به ما کنند و از این گرداب هلاکت نجات یابیم که اگر اینچنین نباشد گناهکاریم و مشمول عذاب تنها امیدمان به رحمت خداوند رحمان است . خداوندی که علی(ع) از ترس او در نخلستان از هوش میرفت .
نظری نما که من هم بشوم ز دوستانت چه شود مرا بخوانی که بیا تو آشنایی تا درودی دوباره بای بای |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 9 مهر1386ساعت 23:10 توسط مسعود |
|
|
زندگی صحنه زیبای هنر مندی ماست
هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود صحنه پیوسته به جاست . خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد پ.ن/ به یه همکار احتیاج دارم که اینجا بسته نشه ! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 2 خرداد1386ساعت 22:3 توسط مسعود |
|
|
دو سال پیش در چنین شبی این وبلاگ رو باز کردم . باز شدن این وبلاگ نوعی اسباب کشی از پرشین بلاگ بود به اینجا و اینکه دوسال رو اونجا سر کرده بودم و یه جورایی خسته ام کرده بود . امروز بعد از دوسال که اینجا هستم به نظر خودم چیزهای زیادی اینجا یاد گرفتم و خیلی چیزا برام عوض شده از نوع نگارش متون تا .... بعد از چهار سال وبلاگ نویسی میتونم بگم که هم راضی هستم و هم خوب تونستم اینجا رو حفظ کنم آخه خیلی ها رو سراغ دارم که بعد از چند وقت نوشتن زود خسته میشن و دست میکشن . هر روز که اینجا رو باز میکنم و نوشته های کنار ظاهر میشن میخونمشون و به خودم میگم سعی کن با مردم خوب مدارا کنی که اگه اونا نباشن هیچی نیستی . واقعا میگم به نوشته های کنار صفحه اینجا ایمان دارم شاید خیلی ساده باشن ولی هر قدر بیشتر فکر کنی بیشتر بهشون پی میبری . با کامپیوترت تو خونه خیلی کارا انجام میدی ولی اگه کارگرهای شرکت برق فقط یه روز کار نکنن کاری از کامپیوترت بر نمیآد . با ماشینت خوب ویراژ میدی ولی اگه یه روز کارگر تعمیرگاه یا کارگر شرکت نفت کار نکن ماشینت چیزی جز آهن پاره نیست . پس چرا سعی میکنیم که هر روز به هم ثابت کنیم که بالاتر از دیگری هستیم . این یه دلیل خیلی ساده داره یه روز جمعه رو تصور کن که خیابونا نسبتا خلوت هستند . سر یه چهار راه یه ماشین که داره مشتقیم حرکت میکنه با دیدن یه ماشین دیگه که داره وارد حریم چهار راه میشه سرعتش رو کم میکنه و با اشاره سر به راننده میفهمونه که بفرمایید من صبر میکنم تا شما عبور کنین . حلا یه عصر پنجشنبه رو تصور کن که همه خیابونا داره منفجر میشه اگه همون دو تا ماشین بهم برسن هر دو با اضافه کردن سرعت و نوع فرمون دادن به ماشین میخوان به طرف مقابل بگن که صبر کن و اجازه بده که من اول رد بشم . اینکه ما آدما تو شرایط مختلف عکس العمل های مخلتفی داریم درست ولی اگه تو همون لحظه ها هم اینو تو ذهنمون داشته باشیم که اگر اون رد بشه شاید راه باز بشه و من هم زودتر برسم همیشه و همه جا بهترین تصمیم رو خواهیم گرفت و صد البته موفق خواهیم شد . امروز همه آدمهای جامعه ما به نوعی فشار روحی و روانی رو تحمل میکنن و برای فرار از این فشار حاضر هستن که دست به هر کاری بزنن حتی شده حق کسی رو پایمال کنن و از امکانات اون به نفع خودشون استفاده کنن . بله درسته ما ایرانی هستیم و با اداب و رسوم خاص و کهن که توی گوشه گوشه اعتقادات ما احترام به دیگران و ادب مواکدا توصیه شده اما ... آنچه شیران را کند روبه مزاج احتیاج است احتیاج است احتیاج پ.ن / یه مقدار از لحاظ روحی آماده نبودم برای تولد و گرنه این بحث تو این پست باز نمیشد ولی چه کنم که " هرچه دیده بیند دل کند یاد " |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 20 اردیبهشت1386ساعت 21:21 توسط مسعود |
|
|
نشسته بود تو صندلی پارک ، کنار خیابون . داشت بر و بر به دختر کوچولویی که تو یه ماشین مدل بالا ، اونطرف خیابون پارک شده بود نگاه میکرد . دخترک داشت از پنجره ماشین بیرون نگاه میکرد . با اون گل سری که به موهاش زده بود مثل فرشته ها شده بود . یه بستنی تو دستش داشت و با تمام وجود بهش لیس میزد . لباسهای خوشگلی تنش بود معلوم بود که پدر و مادر با سلیقه ای داره و البته پولدار . یه دست کوچولو زد به شونه اش ! آقا فال میخری ؟ برگشت و نگاه کرد / یه پسرک فال فروش بود با یه دنیا غم تو چهره و چند تا پاکت که داخلشون فال حافظ بود . احساس کرد از اونور خیابون تا اینور چقدر راه مونده و چقدر فاصله داره دور میشه . داشت دیر میشد و دور ... !!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 11 اردیبهشت1386ساعت 0:9 توسط مسعود |
|
|
نمیخواستم مردم باشم . حلقه اشک ماندگار شد و به قبیله پیوستم .
پ.ن / هزارمین بازدید از اینجا رو شخصی انجام داده با سرچ کردن کلمه " سلام " خیلی جالبه که بعد از کلی نوشتن دوباره میرسی به نقطه سر خط .! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 9 اردیبهشت1386ساعت 22:17 توسط مسعود |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اگه یه روزی روی این زمین به این بزرگی تنهای تنها باشی چی کار میکنی ؟ از چه قدر از این امکاناتی که وجود داره میتونی استفاده بکنی ؟ حتی فکر این که بقیه نباشن آدم رو آزار میده پس چرا اینهمه بقیه رو میکوبیم و دوست داریم که بهشون ثابت کنیم از ما کمتر هستن و هر کاری که بکنن به ما نمیرسن ؟ چرا نمیخوایم کسی رو قبول کنیم ؟
|
|
RSS
|