تبليغاتX
سلام باحال
به همه چیز می نگرم و تلاشم بر آن است که طرحی نو در اندازم
اما دیگر وقتی نیست .

شاید برای باران زمانی باشد یا برای بوران ، شاید برای باد یا برای آفتاب

شاید برای گریه شاید برای خنده ، اما برای تو دیگر وقتی نیست

هنوز سرد نبود شاید کمی هم گرم بود ، هنوز باقی بود و زنده اما دیگر مرا طاقتی نمانده بود که لحظه ها را اینچنین بی مهابا خرج کنم و دست آخر هیچ و هیچ / کاش و اگر و اما و ... همه را رها کرده ام و میبینم و میشنوم و فریاد خواهم کرد که چه را میخواهم و چه را نمیخواهم . خودمانیم چه فکری کردی ؟


پ.ن1 / عید غدیر رو به همتون تبریک میگم و امیدوارم که زیر سایه ی ولایت بر حق حضرت علی(ع) روزگار به کامتون باشه هرچند که عده ای این روزها چیزی غیر از این را به خورد عوام داده اند

پ.ن2 / به نظرم خدا وقت ساختن فک انسانها ( ساختار دندونها ) یه کمی از کارش زده وگرنه میتونست دندونهای ما رو هم مثل دندونهای کوسه ها بسازه که تا یکی خراب شد یا افتاد زود جاش یه دونه نو در بیاد تا اینهمه تو دندون پزشکی درد نکشیم .

تا درودی دوباره بای بای


+ نوشته شده در  دوشنبه 9 آذر1388ساعت 18:41  توسط مسعود  | 

بهش پول میدن که خاک روت بریزه ،

بهش پول میدن که تورو به این دنیا بیاره همونجوری که بهش پول میدن تورو بشوره ،

همونجوری که بهش پول میدن کفن پوشت کنه ،

همونجوری که بهش پول میدن برات خونه بسازه ، خونه ی آخرت


پ.ن/ چند وقت پیش تو یه پست اعلام کردم که خواهش میکنم که متن نظرتون رو هماهنگ و متقارن با متن پست یاداشت کنید ، چند وقت بود که لازم میدیدم دوباره یادآوری کنم .

تا درودی دوباره بای بای

+ نوشته شده در  جمعه 22 آبان1388ساعت 10:21  توسط مسعود  | 

این شعر رو یکی از دوستان عزیزم برام فرستاده بود که خیلی خوشم اومد و حیفم اومد که از دست شما بره امیدوارم از این جملات که زاییده روح دکتر شریعتی هستند لذت و استفاده ببرید


        پريشانم،
چه مي‌خواهي‌ تو از جانم؟!
مرا بي ‌آنکه خود خواهم اسير زندگي ‌کردي.

خداوندا!
اگر روزي ‌ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر پوشي
غرورت را براي ‌تکه ناني
‌به زير پاي‌ نامردان بياندازي‌
و شب آهسته و خسته
تهي‌ دست و زبان بسته
به سوي ‌خانه باز آيي
زمين و آسمان را کفر مي‌گويي
نمي‌گويي؟!

خداوندا!
اگر در روز گرما خيز تابستان
تنت بر سايه‌ي ‌ديوار بگشايي
لبت بر کاسه‌ي‌ مسي‌ قير اندود بگذاري
و قدري آن طرف‌تر
عمارت‌هاي ‌مرمرين بيني‌
و اعصابت براي‌ سکه‌اي‌ اين‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمين و آسمان را کفر مي‌گويي
نمي‌گويي؟!

خداوندا!
اگر روزي‌ بشر گردي‌
ز حال بندگانت با خبر گردي‌
پشيمان مي‌شوي‌ از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت.
خداوندا تو مسئولي.
خداوندا تو مي‌داني‌ که انسان بودن و ماندن
در اين دنيا چه دشوار است،
چه رنجي ‌مي‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است


پ.ن/ بعضی وقتا که از صبح تو خیابون بدبختی خودت و مردم رو مثل هوا نفس میکشی و شب لابلای ایمیل ها و خبرها به تفکرات، نوشته ها، و جملات عده ای کم شعور که همه چیزشون رو فدایی خرافات کردن و مثل کبک سرشون رو تا کمر توی برف بردن داغ میشی

تا درودی دوباره بای بای

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آبان1388ساعت 20:39  توسط مسعود  | 

اول بگم فعلا ازدواج منتفی شده و فعلا به تصمیم و صلاح دید خودم تا 2 سال آینده هم مجرد خواهم بود . دلم میخواد توضیحات مفصلی بدم که چی شد و چی نشد ولی یه کمشو معذورم ، فقط اینو بدونین که بعضیها یه کمی زیاد تر از حدشون بلند میپرن و این خطرناکه !

پ.ن1/ حوصله وراجی نداشتم گفتم یه خبری داده باشم .

پ.ن2/ آروم و منطقی به همه چیز میشه رسید به شرطی که هیچ وقت گارد حمله رو از دست ندی

تا درودی دوباره بای بای

+ نوشته شده در  شنبه 16 آبان1388ساعت 23:8  توسط مسعود  | 

سلام .

یه چند وقتی بود که از طرف خانواده به سمت ازدواج ترغیب میشدم . فکر میکنم کسی رو که انتخاب کردم میتونه تا آخر عمر کنارم باشه و خوب کنارم باشه البته امیدوارم همه خوشبخت باشن مخصوصا تمام آدمهایی که تو این سالها باهاشون سلام علیک داشتم و براشون وقت صرف کردم و اونا هم همچنین . ( فکر میکنم با این آدم خوشبخت خواهم بود ) تا چند روز دیگه خبر قطعی شدن این قضیه رو اطلاع خواهم داد !

پ.ن/1 دیروز تولدم بود ( تولدم مبارک , کیک نخوردیم چون من چاق شدم ) ولی امروز از طرف یه دوست خیلی عزیز بهترین هدیه تولد امسال رو دریافت کردم . 26 سالگی تموم شد و من وارد بیست و هفتمین سال زندگیم شدم به همین راحتی البته امروز خورشید نزدیک تر به نظر میرسید

پ.ن/2 خیلی تلاش کردم برای تفهیم کردن آقایان مهدی.ع نویسنده وبلاگ نسیم بوانات و حامد کاشانی نویسنده وبلاگ نبض عدالت و آزادی اما متاسفانه از آنجایی که این دوستان تکلیفشون با خودشون هم معلوم نیست من در این تلاش ناکام ماندم .( چندین سال پیش تصمیم گرفتم تا بخوانم و بنویسم که خودم بفهمم و به کسی کاری نداشته باشم اما امسال بالاجبار این مباحثه پیش اومد و دوباره برگشتم سر جای اولم , امیدوارم که حمل بر بی ادبی نشه ولی گذشته از هر گونه فخر فروشی و از روی دلسوزی این دو دوست عزیز رو به مطالعه در سکوت و آرامش دور از هر گونه جانبداری دعوت میکنم و یحتمل انتظار دارم که از مباحث دینی شروع کنند .

تا درودی دوباره بای بای

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 مرداد1388ساعت 21:10  توسط مسعود  | 

" نداي آغاز"

کفشهایم کو؟
چه کسی بود صدا زد سهراب؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ
مادرم در خواب است
و منوچهر و پروانه و شاید همه ی مردم شهر
شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد
و نسیمی خنک از حاشیه ی سبز پتو خواب مرا می روبد
بوی هجرت می آید !
بالش من پر آواز پر چلچله هاست
صبح خواهد شد !
و به این کاسه ی آب
آسمان هجرت خواهد کرد
باید امشب بروم !
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت
من به اندازه ی یک ابر دلم می گیرد!
وقتی از پنجره میبینم حوری - دختر بالغ همسایه
پای کمیاب ترین نارون روی زمین فقه می خواند
چیز هایی هم هست ، لحظه هایی پر اوج
مثلا شاعره ای را دیدم آنچنان محو تماشای فضا بود
که در چشمانش آسمان تخم گذاشت
و شبی از شبها مردی از من پرسید
تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟
باید امشب بروم !
باید چمدانی را که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد
بردارم و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند
یک نفر باز صدا زد
سهراب !
کفش هایم کو؟


پ.ن / گویی سهراب این شعر را برای چنین روزهایی سروده است


+ نوشته شده در  سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 23:18  توسط مسعود  | 

سلام .

جدای همه ی اتفاقاتی که در این 2 ماه در ایران اتفاق افتاد که شرح کاملی از آن را همگی در سینه دارید هر چه که میبینم و میشنوم بیشتر مرا حریص میکند که بیشتر بخوانم و بیشتر بدانم . جدا وقت کم میآورم اما وقتی که میبینم مردم از چه استدلالهایی برای اثبات چه مسایلی استفاده میکنم به خودم میگویم بخوان و از اینان جدا شو ! اشتباه نشود من خود شیفته نیستم و اصلا ادعای سواد و فهم ندارم اما لااقل اطلاعات کانالیزه هم جمع آوری نمیکنم . اصلا قصد ندارم که سیاسی بنویسم و جبهه ای را بالا یا پایین کنم اما شما را به فکر کردن و تاریخ خواندن فرا میخوانم آن هم از نوع غیر سانسور شده و غیر کانالیزه (برای خودتان بخوانید برای فهمیدن نه برای تبلیغات و آلت دست شدن ). کاش برای عقاید مخالف هم در این دیار دلمان جایی داشتیم .

پ.ن) خیلی چیزا هست که دلم میخواد بنویسم ولی وقت ندارم .

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 22:38  توسط مسعود  | 

سلام .

امروز بعد از مدتها یه کاری که دلم میخواست انجام بدم و اینجام گیر کرده بود رو انجام دادم . خیلی از کار ها هست که یه هیجانی برام دارن و دلم میخواد یک بار تجربه شون کنم و شاید مسخره به نظر برسه که من دلم میخواد همچین کارهایی رو تجربه کنم ولی من اینجوریم دیگه کاریش هم نمیشه کرد

امروز رفتم تو یه حموم عمومی کثیف . ساعت 3.13 بعد از ظهر بود و هیچ کس به جز من و دوستم و دلاک حموم اونجا نبود . یه حس خاصی داشت واسم . مثل مردن بود شاید هم مثل احرام بستن البته این دو تا فرق زیادی با هم ندارن ! ( وقتی آدم رو تو غسال خونه میزارن رو اون سنگه دیگه هیچ چیزی نداری که باهاش فخر فروشی کنی و کلاس بزاری یه لنگ میندازن روی تنت که چیزی دیده نشه , احرام هم همینه از تمام چیزایی که فکر میکنی مال تو هستن جدا میشی و فقط دو تا حوله داری و بس )

خلاصه وقتی که دلاک میخواد تنت رو کیسه بکشه بدون توجه به این که تو کی هستی و چی کاره ای و مقامت کجای این دنیای خاکیه هر کاری که لازمه تا تمیز به نظر برسی انجام میده . یهو رو سرت آب میریزه , کیسه میکشه و مشت و مالت میده , تا آخر که باید رو کاشی های ساده ی وسط حمام دراز بکشی و لنگی که دور خودت پیچیدی رو سفت کنی و دلاک حسابی کمرت رو کیسه بکشه .

بعدشم نوبت صابون میشه , از شامپوی خارجی و صابون ضد حساسیت خبری نیست یه صابون مراغه ای بهت میده و میگه سرت رو بشور بعد که داری سرت رو میشوری با کف همون صابون تمام بدنت رو یه جوری میشوره که احساس میکنی یه کمی پوستت نازک شده .

آخرشم که همه ی مراحل تموم شد یه چایی داغ بهت میدن که جدا عجب حالی میده ( البته من هیچ تمایلی به خوردن اون چایی تو اون شرایط آب و هوایی ساعت 4.30 بعد از ظهر نداشتم مخصوصا که لیوان ها هم ... اما به اصرار دوستم خوردم و دیدم که هم خوب بود و هم بر خلاف تصور من از آب یخ بیشتر چسبید )

 

تجربه هایی که بدست آوردم عبارتند از :

کاملا این دلاک با آدمی که تو سونا بدنت رو کش میاره فرق داره , اصلا اصول بهداشتی تو حموم عمومی بر پایه ی نبود بهداشت هست , در کل اگه انعام بدید از سونا هم گرونتر میشه ,

ولی به همه توصیه میکنم که به خاطر آگاهی از وضعیت استحمام در قدیم حتما یه سری به این گرمابه های در حال از هم پاشیدن بزنین . به نظر خودم که خیلی تجربه ی جالبی بود چون تا حالا حموم عمومی نرفته بودم مخصوصا که خیلی وقت بود که براش برنامه ریزی کرده بودم !!

پ.ن :خیلی کارای دیگه هست که دوست دارم تجربه کنم البته همشون اینجوری نیستن ولی خوب تو همشون برای من هیجان خاصی وجود داره !؟ دوست دارم بدون اینکه خجالت بکشین آخر نظرتون هر کاری که دوست داشتین انجام بدین و تا حالا موفق به انجامش نشدین رو برام بنویسین اصلا شاید تبدیل به یکی از همین بازی های اینترنتیش کردیم .

پ.ن : آمار نظرات خصوصی وبلاگم خیلی بیشتر از امار نظرات در حال نمایش شده , نمیدونم چرا ؟؟!

تا درودی دوباره بای بای

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 تیر1388ساعت 21:55  توسط مسعود  | 

سلام .

امروز چیزی نیست که بتونم حرف دلم رو باهاش بگم بجز یه پی نوشت . با اینکه میدونم شما کاملا تو درک همچین مسایلی استاد هستید ولی خواهش میکنم کمی با دقت و تامل بخونین !!

(پ.ن) یکی از همین روزا یه استاد فلسفه تو دانشگاه یه صندلی رو گذاشت وسط کلاس و به دانشجو ها گفت : هر کس یه مقاله بنویسه و توی اون اثبات کنه که این صندلی وجود نداره ! یکی از دانشجو ها دو کلمه نوشت و برگه رو تحویل داد بعد از اینکه استاد برگه ها رو تصحیح کرد اون بهترین نمره رو گرفته بود .حدس بزن چی نوشته بود ؟                          اون نوشته بود : کدوم صندلی ؟؟

 تا درودی دوباره بای بای

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 19:53  توسط مسعود  | 

سلام .

بعد از مدتها وبلاگم از بند فیلتر رهایی پیدا کرد و به صرافت افتادم که یه خبری بدم که اینجا هنوز هم زنده است و به لطف دوستان دوباره میشه نوشت و خوند .

فعلا که همه جا شلوغه و باب کتک (باطوم) خوردن برای مردم تیر خورده ی ایران ( از همه کس و همه جا , از پشت و جلو ) باز شده !

(پ.ن) اگه این روز ها اینترنت نبود ... !!!

تا درودی دوباره بای بای

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 18:48  توسط مسعود  |